تبليغاتX
عشق و تاب و زندگی و لاف

جان اسیر دل،دل اسير دوست

دوست جه ميداند؟دل اسير اوست

         

ترك دنياكرده ام

ترك جان هم ميكنم

غير عشقت هرجه گویی       ترک

آن هم میکنم

       

وقتي از قصه أيام دلم ميگيرد.

مرغ اميد من از شدت غم ميميرد.

دل به روياي خوش خاطره ها ميبندم

            (  تقديم به تو)

كاش مي شد اشك را تهديد كرد

مدت لبخند را تمديد كرد

كاش مي شددرميان لحظه ها

لحظه ديدار را نزديك كرد

       

باغبان در باز كن من مرد كل جين نيستم

من اسير يك گلم

دنبال هر گل نيستم

       

عشق تو همجون افق بي انتهاست

قلب من خالي زهر رنك

و رياست،زندكي با آرزوها

روبروست،با تو بودن از برايم

آرزوست.

+ نوشته شده توسط الیاس در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386 و ساعت 20:36 |
سلامی دوباره به همه دوستان و دوستداران وب لاگ عشق و تاب و زندگی و لاف»این هفته برای شما عزیزان یه سری جوک ومطالب عاشقونه ای آوردم امیدوارم جلب توجه همه شماها قرار بکیره 

  ترکه ميره خونش ميبينه زنش با 8تا آدمه گردن کلفت نشسته ميفهمه جوکو اشتباه اومده ميره بيرون تا رشتيه بياد

ترکه لب دريا همش داد ميزد آفرين، ما شالا .... ،ازش ميپرسن چه کار ميکني؟ ميگه :پسرم 1 ساعته رفته زير آب هنوز بر نگشته ...عجب نفسي داره ها

ترکه ميره جوراب فروشي و ميگه : آقا من جوراب مي خوام . فروشنده ميگه : مردونه . ترکه هم دستش را دراز ميکنه و دست ميده و ميگه : مردونه

ترکه ميميره به پسرش وصيت ميکنه بعد از مرگم يک ميليون خرجم کن پسرش بعداز مردنش يک ميليون خر جمع ميکنه

زن رشتيه شب دير مياد خونه، شوهرش مي‌پرسه: كجا بودي؟ زن: چند تا مرد به من تجاوز كردند! مرد: تجاوز ده دقيقه طول مي‌كشه، بقيه‌شو كجا بودي؟

یه روز تو آبادان مسابقه میزارن که چه کسی صداش مثله داریوشه خود داریوش شرکت میکنه چهارم میشه

فرش دل من جوهري از عشق تو ريخت ،آمدم پاک کنم عشق تو را، بدتر شد ...خلاصه گند زدي تو فرشه رفت

فراموشم مکن هرگز / ولي گاهي به ياد آور / رفيقي را که مي داني / نخواهي رفت از يادش

آسمان با وسعتش تقدیم تو ** رقص ماهی های دریا مال تو ** هر چه دارم از تو دارم مهربان ** زندگیم امروز و فردا مال تو

زندگی عشق است افسانه نيست آنکه عشق راآفريد ديوانه نيست عشق آن نیست که هر لحظه کنارش باشی عشق آن است که پیوسته به يادش باشي

آسمان برای گرفتن ماه تله نمی گذارد ، آزادی ماه است که او را پایبند می کند

مردي كه در و پنجره مي ساخت رفته بود خواستگاري، پدر عروس پرسيد : آقا داماد چه کاره اند؟ داماد خواست کلاس بذاره گفت : من ويندوز نصب مي کنم

ما کسايي که به فکرمون هستن رو به گريه مي اندازيم. ما گريه مي کنيم براي کسايي که به فکرمون نيستن. و ما به فکر کسايي هستيم که هيچوقت برامون گريه نمي کنن
                           

+ نوشته شده توسط الیاس در پنجشنبه پنجم مهر 1386 و ساعت 0:48 |


با يک دنيا غم و حسرت

دل از آغوش تو کندم

ديگه حتي يه بارم
من به عشقت دل نمي بندم

به آسوني يک قصه
تو از عشقم گذر کردي

دلم يه گوله آتيش
تو اونو شعله ور کردي

ميون اينهمه آدم
شدم تنهاترين تنها

منو اينجا رها کردي
تو در اين گوشه دنيا

ببين بغضه شکستم را
نميگم دير يا زود

اگه چيزي برام مونده
يه مشتي خاطره بوده

واسه اين عاشق ساده
يه روز مثل خدا بودي

نمي دونست دل ساده
که خيلي بي وفا بودي

با اينکه دل بريدم من
شکسته بال پروازم

هنوزم تويه غربت
برات معناي نيازم

+ نوشته شده توسط الیاس در جمعه شانزدهم شهریور 1386 و ساعت 14:40 |

            عاشقانه 

بيتوته‌ی کوتاهي‌ ست جهان
در فاصله‌ی گناه و دوزخ
خورشيد
همچون دشنامي برمي‌آيد
و روز
شرم‌ساری جبران‌ناپذيری‌ست.
آه
پيش از آن که در اشک غرقه شوم
چيزی بگوی
درخت،
جهل ِ معصيت‌بار ِ نياکان است
و نسيم
وسوسه‌يي‌ست نابه‌کار.
مهتاب پاييزی
کفری‌ست که جهان را مي‌آلايد.
چيزی بگوی
پيش از آن که در اشک غرقه شوم
چيزی بگوی
هر دريچه‌ی نغز
بر چشم‌انداز ِ عقوبتي مي‌گشايد.
عشق
رطوبت ِ چندش‌انگيز ِ پلشتي‌ست
و آسمان
سرپناهي
تا به خاک بنشيني و
بر سرنوشت ِ خويش
گريه ساز کني.
آه
پيش از آن که در اشک غرقه شوم چيزی بگوی،
هر چه باشد
چشمه‌ها
از تابوت مي‌جوشند
و سوگواران ِ ژوليده آبروی جهان‌اند.
عصمت به آينه مفروش
که فاجران نيازمندتران‌اند.
خامُش منشين
خدا را
پيش از آن که در اشک غرقه شوم
از عشق
چيزی بگوی!


 

+ نوشته شده توسط الیاس در شنبه دهم شهریور 1386 و ساعت 12:3 |

  مارو بگو سبرديمش دل و جشامو نو به كي     اون كه به زندگي مي گه، نمايش عروسكي

  دارم از تو مي نويسم تو يه روز سرد برفي       قلمم نمي نويسه، مي گه تو نداري حرفي

 برو ديگه نبينمت، خاطر خواهيت دروغ بوده      تو خلوتم با گريه هام، جقد سرت شلوغ بوده

                     روشني چشات نداره مرزي        تو خيلي بيشتر از اينا مي ارزي

                                   

                                      

+ نوشته شده توسط الیاس در جمعه دوم شهریور 1386 و ساعت 0:25 |
 

چه کنم، دوستش دارم، شوخی که نیست، حرف یك عمردر به دری است، صحبت کلی آوارگی است،     شکایتی نیست، حرف شکایت که در عشق بیاید باید فاتحه این حکایت را خواند.شما هم بدانید ،         بدنیست، تازه بعد عمری عاشقی، همین امشب باییزی ازمن برسید :مگرتو دوستم داری؟ومن یقین دارم، دیوانه تراز مجنون، خیره به برسش عجیبش، هفت اسمان حیرت را سیر کردم وبرگشتم، راستی، گفتم برگشتم، اوهم برگشت. درست است، از سفر آن سوی اقیانوسش برگشت، اما نه بیش من. او مال همه است ومن آرزو می کنم هیچ کس مال او نباشد، اما مگر می شود.او حرفی نزد ،ننوشت ،سکوت کرد، اما جوری که به بی قانونی غرور شکسته یک عمر عاشقی ام بر نخورد فهماند که قصد دارد مرا کنار بگذارد، اسم این مقاله را اسیر برانتزی کردم که نشان بدهدحرف اوست، همیشه حرف، حرف اوست. نه فقط حالا. این دو خط اخر را برای خودش می نویسم، ص.ف.خوشحالم که مرا دور نمی اندازی و تنها می گذاریم کنار.می دانی همیشه رسم است چیزهایی را کنار بگذارند که حدس بزنند یک روز یا یک وقت دور دیگر دوباره لازمشان شود، بس نگهش می دارند، اما چیزی را که دور بیندازند، هم دور است، هم رفته است وهم دوباره لازم شدنی درکار نیست.من راضیم به همه چیز، هر چیز که جوری به تو مربوط می شود،

چه بیای و  چه نیای من همیشه شرمندتم.........همیشه مزاحم اخم و نگاه و خندتم              می دونی عاشقت،م به این دلیله که همش..........نگران حال و گذشته و ایندتم                                       

+ نوشته شده توسط الیاس در یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386 و ساعت 19:26 |

رنگ گل دسته گلا،فقط رز زرده همین      عاشق هرکس که بشی، عاقبتش درده همین

               دوستان و بازديد كنندگان این وب لاگ، امیدوارم شاد و خرم باشيد

                                       با ارزوي موفقييت براي يكايك شما

+ نوشته شده توسط الیاس در سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386 و ساعت 16:25 |

اسمتو گذاشتم گل ترسیدم بژمرده بشی، گذاشتم آفتاب ترسیدم غروب کنی، گذاشتم نفسم تاوقتی رفتی منم برم........................ ............................

+ نوشته شده توسط الیاس در سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386 و ساعت 16:3 |

وطن ای خونه بر غصه اجدادی من                     اسم توتنها دلیله واسه آزادی من

عشق تو تو خون گرم عاشقم ریشه داره       خاک زرخیر تو مجنون و به یادم میاره

قهرمانات مث افسانه هامون جهانین           مردم عاشق تو سمبل مهربانین

زبر سایه بون امنت می شه تا ابد نشست      بشت بیگانه رو با خنجر غیرت، شکست

وطنم، دیوونه مرزای زرخیز توام           عاشق زمستونو، بهارو باییز توام

جونمو می دم تا مرزای تو در امون باشه        اوج برچمت همیشه توی آسمون باشه

تو مال حافظ و مولوی و نیمایی، وطن          خونه رستم و خاک ابن سینایی، وطن

آرزومه تا ابد زنده و آباد باشی          خونه نواده های باک فرهاد باشی

همیشه مایه افتخاری دنیای، وطن         تو بلندی مث شبای یلدایی، وطن

تورو با طلاترین خاکا عوض نمی کنم       با شکوه و عاشق و باینده باشی، وطن

                                       

+ نوشته شده توسط الیاس در سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386 و ساعت 0:33 |

    هیچکی از رفتن من غصه نخورد      هیچکی با موندن من شاد نشد

                         وقتی رفتم کسی قلبش نگرفت

                           بغض هیچ آدمی فریاد نشد

                        وقتی رفتم کسی گریش نگرفت

                       اشکشو کسی نریخت بشت سرم

                            راستی که بی کسی درد بدیه

                            منم انگار همیشه تو سفرم

 

 

+ نوشته شده توسط الیاس در جمعه نوزدهم مرداد 1386 و ساعت 15:40 |