|
.....چرا وقتی...... چرا وقتی که آدم تنها میشه غم و غصه ش قد یک دنیا میشه میره یه گوشه پنهون می شینه اونجا رو مثل یه زندون می بینه غــم تنهـــائی اسیرت میکنه تا بخوای بجنبی پیرت میکنه وقتی که تنهـــــا میشم اشک تو چشام پر میزنه غـم میاد یواش یواش خونه دل سرمی زنه یاداون شبها می افتم زیرمهتاب بهار توی جنگل لب چشمه می نشستیم من و یار غم تنهائی اسیرت میکنه تا بخوای بجنبی پیرت میکنه + نوشته شده در دوشنبه دوازدهم مرداد 1388 19:17 توسط الیاس |
با امیدی گرم و شادی بخش با نگاهی مست و رویائی دخترک افسانه میخواند بی گمان روزی ز راهی دور می رسد شهزاده ای مغرور میخورد بر سنگفرش کوچه های شهر ضربه سم ستور باد پیمایش می درخشد شعله خورشید بر فراز تاج زیبایش تار و پود جامه اش از زر سینه اش پنهان به زیررشته هایی ا ز در و گوهر می کشاند هر زمان همراه خود سوئی باد پرهای کلاهش را یا بر آن پیشانی روشن حلقه موی سیاهش را مردمان در گوش هم آهسته می گویند آه او با این غرور و شوکت و نیرو در جهان یکتاست بی گمان شهزاده ای والاست دختران سر می کشند از پشت روزنها گونه هاشان آتشین از شرم این دیدار سینه ها لرزان و پر غوغا در تپش از شوق یک پندار شاید او خواهان من باشد لیک گوئی دیده شهزاده زیبا دیده مشتاق آنان را نمی بیند او از این گلزار عطر آگین برگ سبزی هم نمی چیند همچنان آرام و بی تشویش می رود شادان به راه خویش میخورد بر سنگفرش کوچه های شهر ضربه سم ستور باد پیمایش مقصد او - خانه دلدار زیبایش مردمان از یکدگر آهسته می پرسند کیست پس این دختر خوشبخت ناگهان در خانه می پیچد صدای در سوی در گوئی زشادی می گشایم پر اوست....آری.....اوست آه ،ای شهزاده ای محبوب رویائی نیمه شبها خواب میدیدم که می آئی زیر لب چون کودکی آهسته میخندد با نگاهی گرم و شوق آلود برنگاهم راه می بندد ای دو چشمانت رهی روشن به سوی شهرزیبائی ای نگاهت باده ای در جام مینائی آه بشتاب ای لبت همرنگ خون لاله خوشرنگ صحرائی ره ، بسی دور است لیک در پایان این ره ...قصر پرنور است می نهم پا بر رکاب مرکبش خاموش می خزم در سایه آن سینه و آغوش می شوم مدهوش باز هم آرام و بی تشویش میخورد بر سنگفرش کوچه های شهر ضربه سم ستور باد پیمایش می درخشد شعله خورشید بر فراز تاج زیبایش می کشم همراه او زین شهر غمگین رخت مردمان با دیده حیران زیر لب آهسته می گویند دختر خوشبخت !... + نوشته شده در دوشنبه دوازدهم مرداد 1388 19:15 توسط الیاس |
پرسید: به خاطر کی زنده هستی؟ با اینکه دلم می خواست با تمام وجودم داد بزنم "بخاطر تو" بهش گفتم به خاطر هیچ کس. پرسید پس به خاطر چه زنده هستی؟ با اینکه دلم فریاد میزد "به خاطر تو" با یک بغض غمگین گفتم به خاطر هیچ چیز. ازش پرسیدم تو به خاطر چی زنده هستی؟ در حالیکه اشک تو چشمانش جمع شده بود گفت به خاطر کسی که به خاطر هیچ زنده است + نوشته شده در دوشنبه دوازدهم مرداد 1388 19:10 توسط الیاس |
.....هدیه شادی..... آدمک قهقهه زن؛ گریه چرا؟... وقت شادی تو و ماست بخند... آدمک کینه به دل راه نده... بزم عشق است که برپاست،بخند
شاهكار من شدی نقاشیم پایان گرفت
+ نوشته شده در شنبه دهم مرداد 1388 12:33 توسط الیاس |
نازنینم : + نوشته شده در شنبه دهم مرداد 1388 12:11 توسط الیاس |
تقديم به او كه نبود ولي حس بودنش بر من شوق زيستن داد دلم براي كسي تنگ است كه آفتاب صداقت را به ميهماني گلهاي باغ مي آورد و گيسوان بلندش را به باد مي داد و دست هاي سپيدش را به آب مي بخشيد و شعر هاي خوشي چون پرنده ها مي خواند عشق شايد زود تو را عاشق و دلتنگ كند اما هرگز تو را سير نمي كند اگرتواين دنيا كسي هست كه با ديدنش رنگ رخسارت عوض ميشه و قلبت ابروتو به تاراج مي بره. مهم اين نيست كه اون مال تو باشه، مهم اينه كه باشه. نفس بكشه، زندگي كنه و از زندگيش لذت ببره + نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387 14:55 توسط الیاس |
|
| |||||